ایران و استعمار انگلیس | موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

                                                                                                         



سندي از دخالتهاي انگليس در ايران

سندي از دخالتهاي انگليس در ايران

در پاييز سال 1893 م ريپورتر از طرف نايب السلطنه حکومت هندوستان روانة ايران شد تا مأموريت جديد خود را در ايران تحت پوشش مأمور سياسي به انجام رساند. از اردشير جي ريپورتر وصيت نامه اي بر جاي مانده است که به عنوان يکي از مهم ترين اسناد تاريخ معاصر ايران بويژه در خصوص به قدرت رسيدن رضاخان حائز اهميت فوق العاده اي است. در اين مقال به ذکر قسمت هايي از اين وصيت نامه و سند مهم تاريخي پرداخته مي شود. در قسمتي از اين وصيت نامه آمده است: «شايد کمتر کسي مانند من او را (رضاخان)آنچنان که هست بشناسد و تا اين اندازه با او مأنوس و محشور باشد بدون اينکه نه نزديکان او، نه کسان من از اين قرابت آگاه باشند.»
بر اساس نوشته هاي ريپورتر، وي در سال 1917 م با رضا خان آشنا شده و از همان تاريخ و در اولين ديدار او را براي منظوري که مد نظر انگليسي ها بود در نظر گرفته و آموزش هاي لازم را به او داده است. وي در اين باره مي نويسد:
«... ملاقات هاي بعدي من با رضا خان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از يک سال بيشتر در قزوين و تهران صورت مي گرفت. پس از مدتي که چندان دراز نبود، حس اعتماد و دوستي دو جانبه اي بين ما برقرار شد... به زباني ساده تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي و اجتماعي ايران را برايش تشريح مي کردم و بويژه مايل بود که سرگذشت مرداني را که با همت خود کسب قدرت کرده بودند برايش نقل کنم. اغلب تا ديرگاهان به صحبت من گوش مي داد.»
اردشير جي در قسمت ديگري از وصيت نامه اش مي نويسد: «به دستور وزارت جنگ در لندن و نايب السلطنه هند همکاري نزديک ژنرال آيرونسايد و من آغاز گرديد. من براي نظريات رضا خان درباره نيروي قزاق اعتبار فراواني قائل بودم و سر انجام او را به آيرونسايد معرفي کردم.
آيرونسايد همان خصالي را در رضاخان مي ديد که من ديده بودم و با تدابير زياد کلنل، فرمانده و افسران روس لشکر قزاق را ترک گفتند و امور لشكر به دست فرمانده نيرو هاي انگليسي در شمال ايران اداره مي شد.»
از تأثيرات مهمي که آموزش هاي ريپورتر بر روي شخصيت رضا خان بر جاي نهاد و بعد ها در قالب دين ستيزي و مذهب گريزي وي آشکارا خود را نشان داد، آموزش هاي ضد ديني و تحريک وي عليه علما بود. امري كه در وصيت نامه نيز به آن اشاره شده است: «من با تفصيل برايش شرح داده ام که طبقه علما و آخوند ها و ملا ها چگونه در گذشتة نه چندان دور آمادة حتي وطن فروشي بودند، عده اي از آنها رسماً استدلال مي کردند که بلشويسم يعني اسلام و البته در ازاي اين تفسير پاداش مالي دريافت مي کردند که جهت مقابله با آن علما و مجتهدين عراق پول گزافي گرفتند که بر عليه مرام بلشويسم فتوا دهند. علما به طور کلي مي خواستند که جيبشان پر شود و تسلطشان بر مردم پايدار بماند و هميشه بر چند بالين سر مي نهادند.»
وي آنچنان به بدگويي از روحانيت مي پردازد که رضا خان به شدت تحريک شده حتي زبان به فحش و فضيحت گشوده است. البته انگليسي ها برنامه خود را استادانه اجرا مي کردند. آنان در طول ساليان متمادي قبل از اين واقعه همواره ضربات سنگيني از روحانيت دريافت کرده بودند و در اين مرحله از ابتدا بر روي عنصري که قرار بود زمام امور کشور را در دست گيرد به درستي کار مي کردند و نهايتا نيز به اهداف خود دست يافتند.