مقالات کارل مارکس و فردریش انگلس دربارۀ استعمار

افغانستان کشور آسیایی وسیعی ست که در شمال غربی هند و بین ایران و هند واقع شده، و از طرف دیگر بین هندوکش و اقیانوس هند محدود می باشد، و تا پیش از این نیز مناطقی از ایران در خراسان و کوهستان و هرات، و به همین ترتیب بلوچستان، کشمیر، سند و بخش قابل ملاحظه ای از پنجاب را در بر می گرفته است.
در سر حدّات کنونی، جمعیت افغانستان احتمالا حدود چهار میلیون نفر است. موقعیت جغرافیایی افغانستان و خصوصیات ویژه مردم این کشور از نظر سیاسی واجد اهمیت قابل توجهی است و نمی توان آنرا در رابطه با مسائل آسیای مرکزی دست کم پنداشت.
دولت سلطنتی ست ولی اقتدار شاه در رابطه با اتباع دلیر و نافرمان او، امری نامطمئن بنظر می رسد. کشور به مناطق مختلفی تقسیم شده و هر منطقه توسط نماینده شاه اداره می شود و هم اوست که مالیات ها را دریافت کرده و به پایتخت ارسال می کند.
افغان ها نژادی اصیل، دلیر، نیرومند و مستقل هستند. تنها فعالیت آنها دامداری و کشاورزی است و نسبت به تجارت و حرفه های دیگر کاملا بی اعتنا بنظر می رسند و اساسا چنین فعالیت هایی را با تحقیر به هندیها و دیگر ساکنین شهرها واگذار می کنند.
برای افغانها، جنگ محرکی ست که در زندگی و فعالیت های یکنواخت آنان تنوعی تازه ایجاد می کند. افغانها به قبایل مختلفی تقسیم می شوند که در رأس آنها رؤسای مختلف به تعریفی خاص، و بشکل فئودالی قدرتمداری می کنند. تنفر رام نشدنی افغانها از قدرت، و عشق به استقلال فردی مانع از این بوده است که به ملّتی قدرتمند تبدیل شوند.
با این وجود همین بی ثباتی و خود اختیاری، از آنان همسایۀ خطرناکی ساخته است. چرا که برای تسلیم شدن به بوالهوسیها یشان مستعد بوده و از همینرو، تمایلاتشان براحتی می تواند به تحریک توطئه های ماهرانه جهان سیاست به فعالیت واداشته شود.
دو طایفه اصلی در میان پشتون ها، یعنی درانیها Durrani و قیلدزیها Ghildzis بی وقفه چاقوهایشان را برای یکدیگر بیرون می کشند. درانیها قدرتمندترین طایفه هستند و بر حسب چنین قدرتی ست که رئیس آنها یا خان Khan خود را شاه افغانستان می داند. درآمد او معادل ده میلیون دلار است. ولی حیطه اصلی اقتدار او تنها به قبیله خود او محدود می شود. مأمورین نظامی قاعدتا از جانب درانیها تأمین می شود، و بقیه ارتش از میان قبایل دیگر و ماجراجویانی که به امید مزد و غارت به آن می پیوندند. امور عدلیه در شهرها به حاکم شرع واگذار می شود ولی افغانها به ندرت به قانون مراجعه می کنند. قدرت خان ها در امور کیفری در حدّ حق تعیین سرنوشت برای مرگ و زندگی ست.
نزد آنان، انتقام خون ریخته شده وظیفه ای فامیلی ست. با این وجود مردمی آزاد منش و سخاوتمند هستند و وقتی که تحریکشان نکنند، مهمانوازی نزد آنان از چنان حالت تقدس خاصی برخوردار است که حتی اگر دشمن خونی باشد و با آنها نان و نمک بخورد، حتی اگر از روی خدعه گری باشد، از انتقام مبرا خواهد ماند و حتی می تواند در برابر مخاطرات دیگر از میزبان خود درخواست حمایت کند.
افغان ها مسلمان و سنّی مذهب هستند، ولی تعصب خاصی ندارند و ازدواج بین سنّی و شیعه امر استثنایی به حساب نمی آید. افغانستان بطور متوالی تحت سلطه مغول و ایران بوده است. پیش از رسیدن انگلیسی ها به سواحل هند، تهاجمات خارجی به دشتهای هندوستان پیوسته از طریق افغانستان صورت می گرفت. سلطان محمود، چنگیزخان، تیمورخان و نادر شاه، همگی از همین راه عبور کرده اند.
در سال ۱۷۴۷، پس از مرگ نادر، احمد شاه که هنر جنگ را نزد ماجراجویان نظامی آموخته بود، بر آن شد تا به سیطره ایران پایان بخشد. در عهد سیادت او افغانستان به اوج بزرگی و شکوفایی خود در دوران مدرن رسید. او به خاندان سودوزی Souddosis تعلق داشت و اوّلین کاری که انجام داد تصاحب غنائمی بود که رئیس مرحوم خود او از هند آورده و باقی گذاشته بود. در سال ۱۷۴۸، او به تاراندن والی مغول در کابل و پیشاور نائل آمد و با عبور از اندو Indus بسرعت پنجاب را تسخیر کرد. سیطره او از خراسان تا دهلی گسترش یافته بود و حتی با شاهزادگان محرات Mahrattes به زورآزمایی پرداخت.
با این وجود چنین جنگهایی مانع از این نبود که او از هنر صلح کاملا بی بهره باشد، او حتی موفق شد که نام خود را به عنوان شاعر و تاریخ نویس زبان زد خاص و عام کند. احمد شاه در سال ۱۷۷۳ از جهان رفت و تاج پادشاهی را برای پسرش تیمور به ارث گذاشت. ولی چنین مسئولیتی از عهده تیمور خارج بود، و قندهار را که پدرش بنیانگذاری کرده بود، یعنی شهری که در مدت کوتاهی به شهری پر جمعیت و ثروتمندی تبدیل شده بود، رها کرد و پایتخت حکومت خود را در کابل مستقر ساخت. در طول حکومت او اختلافات قبیله ای که احمد شاه آنرا از بین برده بود، دوباره به حالت فعال در آمد.
تیمور در سال ۱۷۹۳ درگذشت و زمااون Zémaoun جانشین او شد. این شاهزاده در این اندیشه بود که قدرت مسلمانان را در هند تقویت کند. ولی چنین طرحی تصرفات انگلیس را قویا به مخاطره می انداخت، بطوریکه سر جان ملکلم مأموریت یافت که در سر حدّات به ملاقات افغان ها برود و آنان را به آرامش و احترام به قانون دعوت کند، و از طرف دیگر با ایران باب مذاکراتی را گشودند تا چنانچه افغان ها بخواهند دست به حرکتی بزنند، در اینصورت با همکاری ایران از دو جانب در معرض آتش قرار گیرند. با این وجود چنین پیشگیریهایی ضرورتی نداشت زیرا زمااون شاه بیش از اندازه گرفتار دسیسه چینی ها و شورشهای داخلی بود و طرحهای بلند پروازانه او نقش بر آب شده بود. محمود برادر شاه، شهر هرات را به تصرف خود در آورد و می خواست آنرا به حکومتی مستقل تبدیل کند، ولی طرح او نیز با شکست مواجه شد و به ایران گریخت. زمااون شاه به یاری خاندان باراکسیس Baraksis بر تخت سلطنت جلوس کرده بود که در رأس آن شیل افروز خان Sheil Afros Khan قرار داشت. انتخاب وزیری از جانب زمااون شاه که محبوبیتی در بین مردم نداشت، موجب تنفر طرفداران قدیمی او شد و بر این اساس بود که تو طئه چینی کردند، ولی با آشکار شدن چنین توطئه ای، شیل افروز خان بقتل رسید.
در پی چنین حوادثی شورشیان محمود را فراخواندند، و زمااون شاه زندانی شد و چشم هایش را نیز درآوردند. پس از محمود که درانی ها از او حمایت کرده بودند، قیلدیزها شاه شجاع را داشتند که مدتی بر تخت سلطنت نشست ولی سرانجام با توطئه و خیانت طرفداران خودش متواری و به سیک ها پناهنده شد. در سال ۱۸۰۹ ناپلئون ژنرال گاردن را به ایران فرستاد و به این امید که شاه را Feth Ali Chah به تسخیر هند تشویق کند، و دولت انگلیس در هند نیز نماینده ای به دربار شاه شجاع فرستاد که مقاومتی را در مقابل ایران سامان دهد. در این دوران راجیت- سینگ Rajit Singh با افتخار به قدرت رسیده بود. او از جمله رؤسای سیک بود که با تدبیر به کسب استقلال از افغانها نائل آمده، و حکومت خود را در پنجاب مستقر ساخته بود، و به این ترتیب لقب مهاراجا (شاه کبیر) به او داده بودند و مورد احترام دولت انگلیس و هند نیز بود. با این وجود محمود قدرت طلب و غاصب، نمی بایستی مدت زیادی از پیروزی خود خشنود باشد. فاتح خان Futteh Khan از وزرای او بود که متناوبا بر اساس بلند پروازی ها و منافع شخصی دائما بین محمود و شاه شجاع رفت و آمد می کرد، و سرانجام توسط پسر شاه بنام کامران دستگیر شد که پس از در آوردن چشمهایش او را بقتل رساند. خاندان وزیر قدرتمندی که بقتل رسیده بود، بخاطر انتقام خون او قسم یاد کردند. در نتیجه شاه دست نشانده یعنی شاه شجاع را فراخواندند و محمود متواری شد. با این وجود شاه شجاع، که موجب نارضایتی هایی شده بود، خیلی زود قدرت را به یکی از برادرانش واگذار کرد. محمود به هرات گریخت که تحت سلطه او بود و پس از درگذشت وی بسال ۱۸۲۹، پسرش کامران جانشین شد. خاندان براکسیس که از این پس در اوج قدرت بسر می بردند، سرزمین را بر اساس سنت های ملی بین اعضا تقسیم کردند، به این معنا که منازعات ادامه می یابد ولی تنها در مقابله با دشمن مشترک خواهد بود که اتحاد خود را باز خواهند یافت. یکی از برادران محمد خان شهر پیشاور را در اختیار خود داشت و بخاطر آن به راجیت سینگ مالیات می پرداخت، یکی دیگر در غزنی، و سومّی در قندهار، در حالیکه دوست محمد Dost Mohammad که قدرتمندترین این خاندان بود در کابل حکومت می کرد. و نزد هم او بود که بسال ۱۸۳۵، کاپیتان الکساندر برن Alexandre Burnes را به عنوان سفیر فرستادند، و همین زمانی بود که انگلستان و روسیه در مورد ایران و آسیای مرکزی، بر علیه یکدیگر دسیسه چینی می کردند.
به این ترتیب به دوست محمّد قول اتحادی را داد که خوشایند او واقع نشد. چه دولت انگلیس و هند از او تمام انتظارات ممکن را داشت ولی بی آنکه ما به ازایی پیشنهاد کند. در سال ۱۸۳۸ ایرانیها به مدد روس ها هرات را محاصره کردند که در واقع کلید افغانستان و هند بود. یک نمایندۀ ایرانی و یک نماینده روس به کابل گسیل شدند، و دوست محمد علی رغم رأی منفی بریتانیایی ها از قبول هر گونه تعهد عینی، از آنها استقبال بعمل آورد و موجب گشایش هایی برای طرف مقابل شد. کاپیتان الکساندر برن رفت، و لرد اکلاند ) Lord Auckland که والی اعظم هند بود، تحت تأثیر دبیر دفتر خود مک ناگتن ) W.Mc Naghten مصمم گشت تا دوست محمد را بخاطر عملی که مرتکب شده بود، تنبیه کند. و بر این اساس عزل و جایگزین کردن او توسط شاه شجاع طرح ریزی شد که از جمله جیره بگیران دولت هندی بود. به این ترتیب قراردادی با شاه شجاع و سیکها منعقد گردید : شاه به جمع آوری سپاهی پرداخت که حقوق آنها را دولت بریتانیا می پرداخت و آموزش آنها نیز به عهده افسران بریتانیایی بود، و در عین حال واحدهای انگلیسی- هندی در منطقه ساتلج ) Satledj متمرکز شدند. مک ناگتن به معاونت برن این لشکر کشی را به عنوان فرستاده انگلیس به افغانستان همراهی می کرد. در این فاصلۀ زمانی ایرانیها به محاصره هرات خاتمه دادند، و در نتیجه تنها انگیزه مداخله در افغانستان از میان برداشته شده بود. با این وجود در دسامبر ۱۸۳۸ واحدهای نظامی به طرف سند حرکت کردند : تمام کشور را به تسلیم واداشتند و از این پس می بایستی که به نفع سیک ها و شاه شجاع باج و خراج بپردازند.
به تاریخ ۲۰ فوریه ۱۸۳۹، ارتش بریتانیا از اندو عبور کرد. این ارتش شامل تقریبا ۱۲۰۰۰ مرد جنگی به همراهی ۴۰۰۰۰ غیر نظامی بود و البته بدون محاسبه سپاهی که اخیرا توسط شاه شجاع ایجاد شده بود. در ماه مارس به گذرگاه بلان Bolan رسیدند، اندک اندک کمبود مواد غذایی و علوفه اولین نتایج خود را با سقط شدن صدها شتر اعلام کردند، و بخش قابل ملاحظه ای از بار و بندیل ها از دست رفت. در ۷ آوریل از گذرگاه خوجاک Khodjak بدون برخورد با هیچ مقاومتی عبور کردند، و در ۲۵ آوریل وارد قندهار شدند، یعنی شهری که شاهزاده های افغان، برادران دوست محمد رها کرده بودند. پس از دو ماه استراحت، سر جان کین Sir John Keane ، فرمانده لشکر با بجا گذاشتن یک بریگاد (۱) تحت فرماندهی نات Nott در قندهار، با بخش کثیر لشکرش بطرف شمال حرکت کرد.
غزنی، قلعه تسخیر ناپذیر افغانستان در ۲۲ ژوئیه فرو افتاد. یک سرباز فراری خبر آورده بود که دروازه کابل تنها جایی ست که سنگر بندی نشده است. به این ترتیب دروازه کابل را منفجر کردند و شهر از همین طریق مورد تهاجم قرار گرفت.
بعد از چنین مصیبتی، سپاهی که دوست محمّد گردآوری کرده بود بیرق را به زمین نهادند و به این ترتیب در ۶ اوت تمام دروازه های کابل گشوده شد. شاه شجاع ظاهرا تاجگذاری کرد ولی قدرت واقعی در اختیار مک ناگتن بود که تمام مخارج این شاهزاده را از خزانه هند می پرداخت. اینطور بنظر می رسید که تسخیر افغانستان به تمامی تحقق یافته و بخش مهمی از واحدهای نظامی برگردانده شدند.
ولی افغانها به هیچ عنوان از اینکه تحت فرمانروایی کافران فرنگی Feringhee Kaffirs باشند، خشنود نبودند، و بین سالهای ۱۸۴۰ و تمام ۱۸۴۱ شورشها یکی پس از دیگری سر تا سر کشور را به ناآرامی کشاند. واحدهای نظامی انگلیسی- هندی بناچار دائم می بایستی در حرکت باشند. با این وجود مک ناگتن بر این عقیده بود که این حالت عمومی و عادی افغانستان است و به متروپل نوشته بود که همه امور بخوبی پیش می رود و قدرت شاه شجاع در حال تثبیت است و با این حساب اخطارهای نظامیان و دیگر مأمورین سیاسی کاملا بی نتیجه می ماند. سال ۱۸۴۰ دوست محمد خود را به بریتانیایی ها تسلیم کرده بود که بعد او را به هند فرستادند.
تمام شورش هایی که در طول تابستان سال ۱۸۴۱ بوقوع پیوست، سرکوب گردید، و در اطراف ماه اکتبر، مک ناگتن به عنوان والی بمبئی برگزیده شد و آماده بود تا با واحدهای نظامی را که تحت فرماندهی داشت، به هند گسیل کند . ولی دیری نگذشت که طوفان آغاز شد.
اشغال افغانستان برای خزانه هند سالی ۱۲۵۰۰۰۰ لیور استرلینگ تمام می شد. و می بایستی که مخارج ۱۶۰۰۰ نظامی نظامی انگلیسی- هندی و واحدهای شاه شجاع و ۳۰۰۰ سرباز دیگر را تأمین می کردند که در سند و گذرگاه بولان مستقر ساخته بودند.
مخارج دربار شاه شجاع، کارمندان و تمام مخارج دولت او به عهده خزانه هند بود. علاوه بر اینها رؤسای افغان کمکهای مالی دریافت می کردند و یا به عبارت دیگر باید از همان منبع خریداری می شدند که مانع خساراتی شوند که در غیر اینصورت از جانب آنها تهدیدشان می کرد. مک ناگتن اعلام داشته بود که ادامه این وضع ناممکن است و دیگر مخارج افغانستان قابل تحمل نیست. بنابراین در پی راه حلی برای تقلیل بودجه، به این نتیجه رسید که راهی نیست مگر تقلیل کمک های مالی به رؤسا. از همان روزی که او چنین طرحی را به اجرا گذاشت، رؤسا نیز طرح توطئه ای را برای پایان بخشیدن به سیطره بریتانیایی ها به اجرا گذاشتند، بشکلی که خود مک ناگتن به وسیله ای تبدیل شد برای تمرکز نیروهای شورشگر که تا اینجا بشکل پراکنده بدون هماهنگی و بدون وحدت عمل علیه متجاوزین می جنگیدند. در عین حال روشن است که در این دوران تنفر از تسلط بریتانیا نزد افغانها به نقطۀ اوج خود رسیده بود. فرماندهی انگلیسیها در کابل به عهده ژنرال الفینستون Général Elphinston بود که پیر مردی نقرسی، نا مصمم، متناقض و کاملا نالایق بود. واحدها ی نظامی پشت حصارهای سنگربندی شدۀ موضع می گرفتند ولی حصارها بقدری گسترده بودند که تمام پادگان به سختی قادر به احاطۀ تمام آن می شد چه رسد به اینکه واحدهایی برای نبرد در منطقۀ باز گسیل کنند. ساخت و ساز حصارها و سنگرها و چاله ها و جان پناه ها بقدری نامناسب و ضعیف بود که اسب براحتی از آن عبور می کرد. و علاوه بر اینها از آنجایی که تمام این نقاط ضعف کم بودند، باید اضافه کرد که موقعیت اردوگاه به شکلی بود که طعمه خوبی برای تک تیراندازهایی بنظر می رسید که در بلندی های اطراف می توانستند موضع بگیرند و مضافا بر اینکه تمام مایحتاج و آذوقه و داروها در فاصله ای از اردوگاه نگهداری می شدند و چند باغ با دیوارهای بسته و یک قلعه کوچک که توسط انگلیسیها اشغال نشده بود، بین آنها فاصله می انداخت. قلعه بلا حصار ) Bala Hissar در کابل می توانست اردوی زمستانی بسیار مطمئنی برای تمام یک لشکر باشد. ولی برای خشنودی شاه شجاع هیچ پادگانی به آنجا نفرستاده بودند.
دوّم نوامبر ۱۸۴۱ شورش آغاز شد. خانه الکساندر برن، در شهر، مورد حمله قرار گرفت و او بقتل رسید. ژنرال بریتانیایی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد، و عدم مجازات به شورشگران قدرت تازه ای بخشید.
الفینستون سرگردان و طعمه فرامین متناقض شده بود و دیری نگذشت که شیرازه تمام امور از هم گسیخت، یعنی همان چیزی که ناپلئون با سه کلمه تعریف می کند: فرمان، ضد فرمان، بی نظمی. «بلا حصار» بدون دفاع مانده بود و واحدهایی هم که جهت سرکوب شورشیان فرستاده بودند شکست خوردند، و همین موجب شد که افغان ها بیش از پیش تشویق شوند. ۳ نوامبر استحکامات مجاور اشغال شدند. ۹ نوامبر استحکامات